91/11/8
سلام عزیزای دلم
دیروز بالاخره اسباب کشی کردیم , 
آخرین روزی که تو خونمون بودیم یکم حالم گرفته بود و وقتی فکر میکردم دلم میگرفت اما بعد از اینکه اساس رو بردن تو خونه جدید گذاشتن دیگه یاد اونجا هم نیافتادم 
عزیزای دلم شما رو مامان عطی نگه داشت آوا و امیر حسین هم همینطور کلی خسته شد بنده خدا
اونجا هم من و لاله و حاجی و عمه منصورتون آشپزخونه و اتاق شما رو تموم کردیم ... خییییییلی خوب و خوشگل شد ... عکساشو حتمی میذارم
بابا وحید و اقاجون هم کلی زحمت کشیدن , بابا وحید همش از این خونه میره اون خونه تا کارارو تموم کنه خیلی خسته شده
امروز با بابایی رفتیم مبل و کاناپه و سرویس خواب خریدیم . و با خاله ساناز یه سری رفتیم خونه نو و یکمی کار کردیم . اومدنی هم رفتم واسه تولد بابا کادو خریدم
پسرای گلم از اینکه این دو روز کمتر پیشتون بودم خیلی ببخشیدااااااااا عوضش خونمون و اتاقتون خوشجل و موجل شد
دلم واستون غش میررررررررررررررررررررررررررررررره
بووووووووووس
اینم یه عکس از تنور در اومده تو ٣ ماه ١١ روزگیتون



91/11/8
